من این وبلاگ را به قصد زنده نگهداشتن یاد و خاطرةی تنها فرزندم پــــورمند ، که عزیزتر از جان بلکه عزیزتر از جهان هستی برایم بود و به ناجوانمردانةترین شیوه و وحشیانةترین صورت بدست شیطان صفتی در لباس پلیس ، پلیسی که میبایست حامی جان و حق و حقوق او در برابر نابکاران و ناهنجاران و قانون شکنان باشد ، به شهادت رسید ، ایجاد کردم .
در این وبلاگ از پورمند خواهم گفت : از صفاتش ، ویژگیهایش ، خصوصیاتش ، آرزوهایش و همچنین از روند و مراحل پروندةی دادخواهی او خواهم گفت .
با سلام .مقدمتا" به عرض برسانم اینجانب با اهدافی انسان دوستانه و با در نظر گرفتن حقوق بشر ، نظر به اینکه جوانهای دیگری چون پورمند و پورمندها در زمان واقعه احساساتی شده بودند ( با دیدن لاشه ی بیجان و بی تاوان پورمند که در آنجا افتاده بود )، کافی بود اشاره کوچکی مبنی بر ایجاد خشونت مینمودم که بطور قطع خونریزی بیشتری اتفاق می افتاد .
در آن روز واقعه من و سهیلا به قصد هوا خوری به بیرون از شهر رفته بودیم که بعد از چند دقیقه تلفنی به ما خبر دادند و هنگامی که بازگشیم وسط میدان معلم مردم تجمع زیادی داشتند که دیدیم لاشه خون آلود و بیجان پورمند درانجا به فاصله حدود پنجاه متری هنگ مرزی افتاده است ، شُکه شدیم ، نمیدانسیم چگونه این اتفاق روی داده است ؟ ما رستوران را کمتر از یک ساعت بود که ترک کرده بودیم ! چگونه و به دست چه حیوان سفتی این جنایت بی سابقه روی داده است ؟
تا اینکه از مردم سوال کردیم و توضیح دادند که پلیس این جنایت را مرتکب شده پلیسی که میبایستی حامی جانش میبود و نمیدانم این نوع موجودات به تمام معنا وحشی را چه آمرینی انتخاب نموده اند که پلیس شوند آیا نمیدانند این نوع مسیولیتها را به عهده چه کسانی واگذارند و خود آنها زن و بچه ندارند و نمیدانند مردم مثل آنان فرزندشان را بیشتر از خودشان دوست دارند ، جناب قاتل میدانم شما هم فرزند دارید و تحت چه شرایتی میتوانید تصور کنید به این ساده گی اهریمنی چون توی فاشیست این چنین جنایتی را مرتکب شود بجز رسوایی و سرافکندگی در جامعه چه باید کرد ؟ و با توجه به اینکه من و سهیلای ستمدیده بیست دو سا ل به عشق تنها فرزند دلبندمان و تمام هستیمان که فقط پورمند بود زندگی میکردیم و خیلی امیدوانه در کنار همدیگر در رستوران شبانه روز کار میکردیم و به سوی آینده خود عاشقانه در حرکت بودیم و احساس ما این بود در کمال سادگی و بدور از تجمل جزو نادرترین انسانهای خوشبخت هستیم ، بیشرمانه و مظلومانه از ما گرفتی نه تنها تصور آقای پلیس قاتل این باشد که فقط پورمند را از ما گرفته بلکه من و سهیلا را نیز ، به نظر شما انسانها آیا من و سهیلا زنده ایم یا مرده ؟ داریم به چه امیدی ادامه حیاط میدهیم ؟
باری پس از دقایقی و در حالیکه جنازةی پورمند هنوز در آنجا و در خون خود غوطةور بود ، آناً به خود آمدیم مردم را دعوت به آرامش نمودیم و هنر زندگی خودمان را در آنجا به نمایش گذاشتیم و نشا ن دادیم ما انسانیم ( به نظر شما چه انسا نی درآن لحضه تلخ و سوزناک میتواند تصمیم درست بگیرد بجز ما ؟ ) خودم جواب میدهم شاید هیچکس ، فقط انتظارم این است با دقت و ریزبینانه بنگرید و نظر دهید . نمیتوان گفت نهایت رعایت حقوق بشر یعنی این و در نتیجه مادامی که یک موجود وحشی بدون در نظر گرفتن حقوق انسانها خیلی ساده میتواند جنایت های بیشتری را مرتکب شود و ما با نشا ن دادن این اعمال و رفتارهای انسانی خود ثابت کردیم که میخواهیم حرمت پورمند پاک و بیگناه و پورمندهای دیگر را به اوج برسانیم .
بدین ترتبب تصمیم گرفتیم اقدامات قانونی علیه این به اصطلاح مجری قانون بنماییم ، غافل از اینکه خود قاتل حق این را دارد پرونده سازی نماید و نسخه های زیادی را پیچیده بود !!.
در زمان واقعه مسؤلینی به در خواست ما حضور یافتند از جمله فرماندار و معاون و نماینده دادستان و همراهانش به ما وعده هایی داده بودند که خیلی جدی و محکم که این خون به ناحق ریختةی پورمند به هدر نرود و احقاق حق را خواهیم کرد و نیز ما براین باور بودیم خیلی سریع به حقمان جهت به سزا رساندن قاتل خواهیم رسید تا به حضور اقای نظری رییس داسرای عمومی پاوه بود مراجعه نمودیم ده روز به دادسرای عمومی پاوه مراجعه نمودیم و ضمن معرفی خود که خواستار پیگیری پرونده هستیم و ایشان هم نیز ضمن تسلیت گفتن به ما اظهار داشتند پرونده محرمانه می باشد گفتیم چرا ؟ گفتند که از مقامات بالا دستور آمده و ما سؤال کردیم آیا میتوانیم وکیل بگیریم ؟
گفتند خیر ، گیج شده بودیم این چگونه رفتاریست با ما انجام میدهند و بعد از هفت روز دیگر باز هم مراجعه نمودیم ، این بار گفتند پرونده شما به داد سرای نظامی کرمانشاه ارجاع شده است .
...
اولین روز از نوروز سال 1352 روز شکفتن گلهای زیبا و رنگارنگ ، روز آغازین حیات ، روز سر از خاک برآوردن ، روز نفس کشیدن ، روز آمدن از نیستی به جهان هستی ، روز زادن از مادر ، تا آمده را فرصتی باشد برای بهروزی و کامیابی و برخورداری از موهبت عشق مادر و مهر اطرافیان در محیطی امن و عاری از تعرض ، شاد و مستانه روزگار را به قصد رسیدن به رشد و بالندگی به سر بردن ، بود که " سهیلا " چشم به جهان گشود ، در هفتمین بهار زندگیش در همان اوان کودکی خیلی زود متوجه شد که برای او دنیا بگونةای دیگر رقم میخورد : خبری از بهروزی و کامیابی معمول ، آنطور که برای هم سن و سالان او هست برای او نیست ، در فضایی پر از وحشت و هراس و تعرض مادرش در خون خود غلتید و آن آغوش مهربان و آن پیکر مقدس که یگانه پناهگاه سهیلا به هنگام ترس و احساس ناامنی بود ، خود در اثر تعرض ( توپ باران شهر نوسود ) بیگانگان مهاجم پاره پاره شد .
سهیلا به همراه خواهران و برادران قَد و نیمقَد خود ، خیلی زود خانه ای را که هنوز بوی مادر در آن به مشام میرسید بخاطر جنگ ترک کردند و آوارةی شهرهای ایران شدند . در شهر پاوه اسکان یافتند ، دو خواهر و دو برادر بزرگتر او خیلی زود و یکی پس از دیگری ازدواج کردند ، سهیلا با آنکه خود هنوز کودکی بیش نبود و نیازمند مراقبت و مهر ورزیدن ، نیازمند برخورداری از خانةای امن برای رشد کردن و درس خواندن و بالیدن ، نقش کدبانوی خانه و نقش مادر را برای برادران خردسالش پذیرفت ! روزها کار نظافتِ خانه و آشپزی کردن و شبها در تنهایی و سکوت ، آنگاه که بقیه در خواب بودند آرام و بیصدا در خلوت خود ، سر بر بالین رنج و محنت تا پاسی از شب را میگریست و میگریست تا عاقبت با چشمانی اشک آلود خوابش میبرد .
در بسیاری از این شبها آنقدر به فکر مادر میخوابید که او را در خواب میدید ! میدید که مادرش سفرةی صبحانه را چیده است و او هم بعد از خوردن صبحانه بوسه خداحافظی را از مادر میگیرد و راهی مدرسه میشود ! و یا بعضی از شبها خواب میدید که در آغوش مادر است و آرام بر سرش دست میکشد و موهایش را نوازش میکند و او آرام آرام در آغوش گرم مادر بخواب میرود . تنها دلخوشی و لذت زندگی او مادر را در خواب دیدن و مراقبت از برادران کوچکش بود ، خیلی از این اوقات زنگ ساعت شش صبح او را از خواب شیرینی که با مادرش بود بیدار میکرد ، تا برای خانواده صبحانه تهیه کند و برادرانش را راهی مدرسه کند .
سالها بدین منوال گذشت ، اوان نوجوانیش را با چنین رنج و محنتی سپری کرد ، در شانزدهمین بهار زندگیش به عقد پسر عمویش " مصطفی " درآمد و نوروز 1368 ، زندگی مشترکشان را آغاز کردند .
مصطفی فرزند دوم خانوادةی خود بود ، برادری بزرگتر از خود و چهار خواهر و دو برادر کوچکتر از خود داشت ، پدرش در نوسود به حرفةی آرایشگری مشغول بود و از این راه میبایست خرج خانوادةی ده نفره را تأمین کند ، او مردی مسن و درویش مسلک بود ، زمانی که مصطفی کلاس اول راهنمایی بود پدرش دیگر آن توان کار کردن سابق را نداشت ، بیناییش تحلیل رفته بود و دستهایش در هنگام کار کردن میلرزیدند ، هر روز تعداد بیشتری از مشتریانش را از دست میداد و بخصوص جوانان از نحوه کارش خرسند نبودند . اینها همه موجب شده بودند که دیگر نتواند مخارج خانه را تأمین نماید . مصطفی شاهد وضعیت سخت و ملال آور پدر و خانوادةاش بود ، از این وضعیّت بسیار رنج میبرد ، با آنکه برادری بزرگتر از خود داشت اما حس مسئولیت پذیری و احساس لطیفترش او را وادشت تا به پدرش در کار آرایشگری کمک کند . پس از اندک زمانی او در کارش چنان پیشرفت نمود که آرایشگاه رونق خاصی پیدا کرد . این امر از سویی باعث خوشحالی پدر و مادر و سایر افراد خانواده شد ، و از سویی دیگر موجب غرور و رضایت درون خود ( مصطفی )، که با آن سن کم توانسته بود آنچنان مفید واقع شود و موجبات تحسین بستگان و سایر مردم را فراهم کند . پس از سه سال در بهار 1359 پدرش درگذشت و او با آن سن کم عملاً تنها نان آور خانه شد و مسئولیت خانوادةی 9 نفره را بعهده گرفت . در پاییز همان سال نوسود مورد حمله ارتش متجاوز بعث عراق قرار گرفت و به اشغال درآمد . مصطفی " خانوادةاش " را همچون بسیاری دیگر از مردم نوسود بدون به همراه بردن وسایل و اثاثیةی منزل به شهر پاوه برد .
مشکلات مصطفی بعد از آواره شدن بیشتر و بیشتر به چشم میآمد ، در پاوه ابتدا میبایست سر پناهی برای خانوادةاش می یافت و اسباب و اثاثیةی اولیةی خانواده را تهیه میکرد ، اما اشکال کار آنجا بود که از سویی خانوادةاش پرجمعیت بود و کمتر صاحبخانةای حاضر به اجاره دادن خانه به آنها بود و از سویی دیگر اگر میخواست خانةای بزرگ و مستقل اجاره کند پولی در بساط نداشت . ناچار در یکی از روستاهای حومةی پاوه خانةای را اجاره کرد و پس از آن در شهر پاوه به دنبال مغازةای مناسب برای محل کارش میگشت . تا یافتن مغازه نمیتوانست صبر کند و بیکار بنشیند زیرا خانوادةاش بشدت به درآمد او احتیاج داشتند ، به همین خاطر در آرایشگاه کم رونقی در پاوه بصورت شراکتی شروع بکار کرد ، اوایل تا یافتن مشتری و خود را نشان دادن فشار سختی را متحمل شد ، اما پس از گذشت چند ماه کارش بالا گرفت و شهرت خاصی پیدا کرد ، مغازةای در پاوه اجاره کرد و تا پاسی از شب را درآن کار میکرد ، احساس رضایت و نشاط از سر و رویش میبارید و به وجود خود افتخار میکرد که میتوانست حامی توانمندی برای خانوادةی خود در آن اوضاع نابسامان باشد ، دریغا که خوشحالیش زیاد طول نکشید : پس از مدتی در اثر تصادف موتور هنگامی که از سر کار به خانه برمیگشت پای راستش شکست و برای مدت زیادی ( شش ماه ) نتوانست به سر کارش برود و در خانه ماند و با یکی از خواهرانش که گیوه بافی را یاد گرفته بود مشغول بافتن گیوه بود ، در این میان مادرش زیر بار آنهمه مشکلات طاقت نیاورد و دچار بیماری روحی ( افسردگی شدید ) گشت .
مصطفی پس از بهبودی ، کار آرایشگری را از سر گرفت و سخت مشغول کار کردن شد ، بالاخره توانست خانةی مستقلی را در پاوه اجاره کند و خانوادةاش را در آن اسکان دهد و خاطری آسوده را برای خانوادةاش فراهم کند . در سال 1365 با بالا گرفتن بمباران شهر پاوه خانوادةاش را به سنندج نقل مکان داد و در آنجا کار آرایشگری را دنبال کرد .
مردم داری ، وظیفه شناسی ، مهربانی و صداقت ، حس مسئولیت پذیری ، متانت و بُردباری و پشتکار از ویژگیهای برجستةی شخصیت او بودند که در کنار شغل پر ارتباطش ، چهرةای موفق و شناخته شده در شهر سنندج از او ساخته بودند ، با اشخاص متشخص و سرشناسی بویژه چهره های فرهنگی و اجتماعی در ارتباط بود و همین امر موجبات روشنفکری و پختگی بیشتر شخصیت و وجهةی او را فراهم آوردند ، او در این میان علی رغم مشکلات فراوانش توانست کلاس نوازندگی ساز " دیــــوان " را در تعامل و ارتباط با دوستان فرهنگی و هنری اش با موفقیت پشت سر بگذارد و به نوازندةی چیره دست ساز دیوان ( باغلمَه ) تبدیل شود . در طی این سالها تا سال 68 توانست شش نفر از خواهران و برادرانش را سر وسامان ببخشد و آنها تشکیل خانواده دهند ، مجموع این ویژگیها از او شخصیتی دوست داشتنی در بین مردم شهرهای نوسود ، پاوه و سنندج ساخته بود ، کوچک و بزرگ ، پیر و جوان ، زن و مرد او را می ستایند و دوست دارند .
در اول نوروز سال 1368 با دختر عمویش " سهیلا " عروسی کرد و زندگی جدیدی را آغاز کردند . هر دو با کوله باری از تجارب و خاطرات دشوار و تلخ ، اما غرورآفرین زندگی را با هزاران امید و آرزو پس از طی دورانی پُرطلاطم و مشقت بار آغاز کردند ، سهیلا و مصطفی در چنبرةی خاطرات و سرنوشتی مشابه تصمیم به بنیاد نهادن زندگی آرام و شیرین در سایةی عشق داشتند ، غافل از آنکه " دست تقدیر "! برای آنان خوابی دیگر در سر دارد و تیشةهایی دیگر در آستین .
در سال دوم زندگیشان : بهار 1369 اولین و تنها فرزندشان ، پای به عرصةی وجود نهاد و نامش را پــورمند گذاشتند . گرچه سهیلای تازه مادر ، قبل از آمدن او در ایام کودکی خود در حق برادران کوچکترش مادری کرده بود و لای لایی ها خوانده بود ، و مصطفی در نـــوجوانی پدریِ هشت تن دیگر را در کارنامـــةی خود داشت ، اما این ثمـرةی عشــق { پـورمند } شور دیگری داشت ، رویاهای بزرگی برایش در سر داشتند و ترسیم مسیری برایش غیر از آنچه که خود تجربه کرده بودند . سه سال اول زندگی مشترک به آرامی و توأم با شیرین کاریهای پورمند کوچولو سپری گشت .
مصیبتی تازه از راه رسید : [ورشکستگی ]، بخاطر ضمانت یکی از برادرانش بهمراه یکی از بستگانش زیر بار دَینی بزرگ رفت و پرداخت دیون آنانرا به شرط دادن مُهلت تقبل نمود ! . و این سرآغازی برای گرفتاریهای پیوسته و مسلسل وار برای طول مدت چند سال گشت .
اما اینبار تنها نبود ، سهیلای مهربان و آشنا به درد و رنج را در کنار خود داشت . همچون ستونی استوار نه تنها گلایةای از او نمیکرد ، بلکه دلداریش میداد و به او امیدواری میبخشید ! با کمترین امکانات در خانةهای اجارةای محقر و پلاسی برای زیرانداز بیش از ده سال را سپری کردن و خمی به ابرو نیاوردن گذراندند ! ، دلخوشیشان سلامتی خود و فرزندشان بود و سربلند از این بحران بیرون آمدن ! .
با تحمل دشواریهای فراوان ، از لحاظ کاری غالب اوقات با روزی 15 و 16 ساعت کار در آرایشگاه ، و از حیث خانه و خانواده روبرو بودن با کاستیهای فراوان و ... بالاخره مشکل تعهدات مالی رو به پایان بود ، اما نه اندوختةای و نه رمقی برای ادامه دادن به کار سنگینی چون آرایشگری ( زیرا مصطفی مبتلا به بیماری دیسک کمر و واریس پا شده بود ).
سهیلا و مصطفی پس از مدتی رکود و بیکاری با بررسی اوضاع و چه باید کرد و چه میتوان کردنهای زیاد ، تصمیم به باز کردن سالن غذا خوری ( با تهیةی خوراکهای محلی ) در سنندج و با دریافت وام گرفتند . با انگیزةای مضاعف و با هزار دلیل گفتنی و ناگفتنی آغاز بکار نمودند ، سهیلا کوشاتر و جدی تر از هر زمان دیگری و با رویی گشاده و امید دادن به همسر ، شخصاً مسئولیت کار آشپزی رستوران را بعهده گرفت ، و مصطفی با پشتکار و جدیت در کار جدید خیلی سریعتر از آنچه که انتظارش را داشت، توفیق یافتند . پس از مدتی ( حدوداً 2 سال ) بدلیل هزینةهای بالا و نیز نزدیک شدن به بستگان و دوستانشان و مهمتر از همه خسته از غربت ، به پاوه نقل مکان نمودند و رستوران را در شهر پاوه با کیفیتی بهتر دائر کردند .
بمدت چند سال در پاوه رستوران را بصورت 3 نفره ( مصطفی و سهیلا و پورمند ) بدون کارگر کمکی ، با انگیزةی بالا اداره میکردند ، که صد البته بسیار موفق عمل کردند ، ظاهر امر گویای این مطلب بود که مشکلات رو به پایان است و آنها بالاخره پس از داشتن فراز و نشیبهای زیاد در طول زندگیشان روزهای آرام و کم دغدغةای را پیش رو دارند . باورشان چنین بود و خوشحال از رسیدن به ساحل آرام ِ زندگی ! و از سویی دیگر تحسین دوستان و آشنایان که جانانه در برابر آن همه ناملایمات کمر خم نکردند ، و توانستند با دست خالی ، اما با ارادةای آهنین مفهوم درست زیستن توأم با عشق و صلابت را به همگان بنمایانند .
با چنین کارنامةی موفقی از خود ، تصمیم بازگشت به زادگاه و در کنار فامیل و دوستان بودن را در سال 88 مطرح کردند .
سرانجام با دلی پر از شور و شوق و خاطری آسوده به امید گذراندن ایامی آرام و خالی از دلشوره و التهاب و امیدوار به آینده و روزگار خوبی را پیش رو داشتن در اواخر بهار سال 89 به نوسود بازگشتند و رستوران را در نوسود دائر کردند . هر سه در کنار هم ، شادمان و کوشا تنها رستورانِ آبرودار و مطرح نوسود ر اداره میکردند ، به نیابت از مردم نوسود میهمانان خسته را جانی تازه میبخشیدند و میزبانی را در حد کمال به انجام میرساندند ، در نهایت ، خشنود از انجام کار که خدمت کردن بود به مردم و آب باریکةای برای امرار معاش ، برایشان در کنار اقوام و دوستان بودن در زادگاهی که پس از سی سال دوری از آن و تحمل مرارتهایی شاق بدان بازگشته بودند دلپذیر و روح افزا بود ، دریغا که طولی نپایید .
انگار که طبیعت و هستی در آزمودن ظرفیت تحمل سختی و مرارت انسانهای بزرگ حد و مرزی نمیشناسد ، همچو دایةای نامهربان از همان اوان نوجوانیشان ، رنج از پی رنج و درد از پی درد ، تنها هدیةای بود که نثارشان کرده بود ! اینبار هنوز 9 ماه از بازگشتشان نگذشته بود که سختترین و دلخراشترین رویدادش را توسط دستانی ناپاک و اهریمنی با بیرحمانةترین وجه ممکن نثارشان کرد .
دومین روز از نوروز سال 1390 ، روزی که دستةهای گُل ، بوسةهای مهر و مهربانی ، جملات عشق و امیدواری بخشیدن در بین مردم رد و بدل میشود ، روز و روزهایی که مردمان آلام خود را بدست فراموشی میسپارند و بهترین آرزوها را برای خود و همنوعان خود از ایزد زیبا آفرین میطلبند دیو صفتی از تبار اهریمنان ، رسوخ کرده در صف نیروی انتظامی ( نیرویی که شبانه روز برای حفظ جان و مال و کرامت ایرانیان در برابر ناپاکان و قانون شکنان و متجاوزین به حقوق مردم ، صاحب هزاران شهید و معلول است ) با شقاوت و سنگدلی هرچه تمامتر باران گلوله و آتش بر سر مردم باراند و مرگبارترین شلیکش را نثار سهیلا و مصطفی کرد ، تنها ثمره زندگیشان ، پورمند دوست داشتنی نه تنها برای آنان بلکه برای اکثر مردم که میشناختندشان ، بویژه آنانکه شاهد تقابل آنها با سختیها و مشقاتشان بودند را از آنان گرفت . دیده بودند و میدانستند تنها جگر گوشةی آنها در چه تلاطم و نابسامانیهایی به بهترین وجه تربیت و رشد یافته بود ، میدانستند که پورمند فرزند استقامت است و صداقت ، میدیدند که میشود در سختی و تنگدستی ، در نابسامانی و شوربختی انسان بود و انسان بار آورد . زندگیشان مثال زدنی بود و از آن مثال زدنیتر بار آمدن پورمند . افسوس و هزاران افسوس ... ! کلمات و جملات ناتوان از ابراز این درد جانکاه به سماء آمدةاند و عرق شرم بر پیشانی دارند ، در هزار پستوی فکر و قلب و حلق آدمی بخود میپیچند و قاصر از آنند که احساسی تسکین آفرین بیافرینند ! خِجل از آنند در پیشگاه این خانوادةی راستین که مظهر اسقامتند و انسانیت ، چگونه به جلوه درآیند ؟!
نه فقط من ، بلکه هرآنکس که مصطفی و سهیلا را میشناسد و آنکه با خواندن این چند سطر مختصر ، با گوشةهایی از زندگیشان آشنا میگردد ، انگشت به دهان و حیرانیم از وجود این منطق عظیم در برابر آنهمه ناملایمات و نامهربانیها که درحقشان صورت گرفته ، که آنان چه با متانت و چه مهربانانه برای خود و مردمشان صبوری می آفرینند و یکبار دیگر به جهانیان چهرةای از انسانیت و فرهنگمداری به اجرا میگذارند .
من بعنوان نویسندةی این " تعجب نامه " خود برای این فاجعه از آنان صبوری گرفتم ! راسختر از همیشه افتخارم دوستی با آنان است .
کیهان ابراهیمی نژاد 30/1/1390
دومین روزبهاربود ,روز تبریک, روزبوسیدن, روز اهدائ دسته گل به هم دیگر و شاد باش گفتن و هم دیگر را به آغوش گرفتن بود و مهمانان نوروزی زیادی در نوسود حضور داشتند و ما مدت کوتاهی بود رستورا ن خود را از پاوه به نوسود منتقل نموده بودیم و پورمند مدیریت ان را بر عهده داشت و ان روز تا ساعت 5 بعد از ظهر پذیرای مهمانان زیادی بودیم از جمله سرویس دهی غذای نیروی انتظامی ، و چون 3 نفری (من و سهیلا و پورمند ) درانجا به سختی کار خود را انجام میدادیم جهت رفع خستگی به قصد هوا خوری به بیرون از شهر رفتیم و پورمند تنهایی به میدا ن معلم میرود و در انجا با جمعی از دوستا ن خود بوده که یکباره صا حبا ن بار به اصطلاح قا چاق ، به هنگ مرزی نوسود که در همان میدان معلم می باشد جهت باز پس گرفتن بار خود بدانجا مراجعه مینمایند که منجر به درگیری میشود و نیروی انتظامی شروع به سنگ پرانی به سوی آنان می کند و ازمحو طه نظامی بیرون می آیند و در ابتدا خلاف مقررات عمل میکنند و با انجام این عمل زشت امنیت حاکم میشود و زشتتر از همه یکی از افراد مستقر در هنگ ناباورانه تفنگ خود را بد ست میگیرد و باز هم در بیرون محو طه با صفت شیطا نی خود به سوی مردم شروع به تیرا ندازی می کند و هیچ دلیلی جز نیت کشتار مردم نداشته است (لازم به ذکر است مطابق قانون به کار گیری سلاح گرم در اماکن عمومی ممنوع می باشد) بعضی از مردم تصورشا ن این بوده که گلوله ها مشقی هستند و به گفته شاهدا ن عینی روی زانو مینشیند و با هد ف گیری دقیق اقدام به شلیک می کند که ابتدا 3 نفر را زخمی کرده و یکی از زخمی ها با صدای بلند فریاد میزند که ای مردم گلوله ها مشقی نیستند دورشوید و پورمند به سوی یکی از زخمی ها به قصد کمک رساندن به سوی او میدود و خیلی ناجوانمردانه در فاصله ی 51 متری از هنگ مرزی از پشت سر و دقیقاً 6 گلوله به سوی او به قصد کشتنش شلیک میکند که اخرین گلوله ازناحیةی گوش راست به او اثابت نموده و از سمت چپ خارج میشود . که پس از یقین حاصل کردن از مورد اصابت قرار گرفتن هدف به درو ن محوطةی هنگ مرزی باز می گردد .
و توضیح اینکه در بعضی ازسایت ها و رسانه ها اعلام شده بود پورمند کوله بر بوده که من مستندا" اعلام میکنم ، پورمند جوان خوش قدوقامت ما به هیچ عنوان کوله بر نبوده ، ( کوله بر باید در لب مرز اقدام به حمل کالا نماید نه در یکی از میادین شهر) , بلکه رستورا ندار بوده و با مدیریت فوق العاده خوب.
این جوان برومند ما را که در جامعه دارای جذبه های فراوان و برخوردهای خوبی که با عامةی مردم داشت را از من و سهیلای ستم دیده خیلی نا جوانمردانه گرفتند ، با این عمل ددمنشانه واقعا" هیچ انگیزه ای برای ما باقی نگذاشتةاند . حال تنها امید ما به ادامه حیات این است که جامعه انسانی را متوجه این واقعةی عدالت ستیز و تلخ نمائیم ، و در مقابل مردم و جامعه ما را با محکوم نمودن این جنایت دلداری و تسلی داده ، که صد البته محکوم کردن این عمل بسیار زشت ضمن تسکین بخشیدن ، موجبات تکرار چنین جنایاتی را به حداقل رسانده و بیگناهان دیگری چون ما را قربانی اعمال بی مسئولانةای اینچنین قرار ندهند . به امید آنکه روزی جامعةی ما خالی از هرگونه اعما ل ضد بشری حداقل بدست مجریان قانون باشد که این نیز میتواند انگیزةای برای ادامه ی این زندگی طاقت فرسا باشد .
"" مصطفی مدحت نیا ""
ئا ی جه لوای تۆ وه ی جه نا له ی دڵ
جه کزه ی ده روون جه سته که ی وڵ وڵ
جه قرچه ی سۆ ته ی بریژ یای جه رگم
ئا ژینی هوون بی سه رتا پا به رگم
لێڵا ویم لێل بی بینا ییم تا ر بێ
رۆزگارم تاریک شه وزهری ما ر بێ
سه رتا پا گیا نم ئا ی یه خ که رده بێ
خه م خه فه ت مه ینه ت هۆ شم به ر دهبێ
زوان چوون په ڵاس نه گێڵێ جه دهم
خه ریک بێ عا زام جییا بۆ جه ههم
هه رعا ن گیا نم جه ته ن به یۆ به ر
جه بێ هێزی پا و که ما نه ی که مه ر
فه ڵه ک مۆرهی به د شا ناش وه بهختم
وه به ختی سیا ی جه سته ی سه ر سهختم
چن جا رکۆرهی ئه یر وه ر دانه جه ستهم
وه جه ستهی خه م کێش وه کهمه ر به ستهم
نه که رداش قه قنه س نه جا ت بۆ تاڵی
نه وینوو یانهو ههواری ها ڵی
بڵێ سه ی ئا یێر کڵپه ی تهوهن تاو
دهمێو لهرزگێرێم دهمێو که رێش یا و
نه زا نام جه سته م کام سه نگی سیا ن
جنسی فوولاده ن کێ ما چۆجیا ن
فه ڵهک فاڕاش به خت گێڵناش تاڵه
ڕۆخسارم کهردش پیری سهد ساڵه
وه غبێ دۆم وهدام گه ردهنهی بادا
چوون عیسای مه سیح دارای فه نا دا
ئاوهخت یاده که ت بشۆ جه ویرم
گنۆ قیامه ت ڕازوو تهکبیرم
به ڵام یاده که ت جه یادم مه نه ن
هه زاران نه قڵوو به یانش چه نه ن
له حزه به له حزه مه نه ن جه یادم
تا سهر به فه ڵهک نه کێشۆ دادم
ماچوو تۆ لوای زڵم شی وه نه ت
زاڵمی گیانش ئه سانا جه نه ت
زه حمه تووساڵاومن دریا وه باد
چوون ئۆ سای کۆکهن ڕه نجه کهی فه رهاد
ئیتر با سه ره م بلۆ وه سهر سه نگ
په یت به یان که رۆ نه تۆی قه بری ته نگ
ئه ردهم گۆ گێررۆ حاڵیت بۆ ده نگم
باست پهی کهرۆ زوانی له نگم
چێش ئاما وه سهر جه معی یاران دا
وه به ختی سیای ڕۆزگاران دا
هه ساتوو ههر عان ههر وهختو ههردهم
په نهان نیه نی تۆ جه بینا یی چهم
'' ئۆسا لهحمود خهیات ''
توضیح اهنگ تفنگت را زمین بگذار . به خوا نندگی استاد محمد رضا شجریان مورد علاقه پورمند بود وهمیشه وهر جا گوش میداد که ما اطلاع نداشتیم تا اول روز مجلس ختم در مسجد این اشعاررا به من پیشنهاد داد ند که سریع انتجاب نمودیم و بر روی سنگ مزارش نوشتیم
ڕهفێقی عاجز دڵ پـــڕباری خهم
پهنگیای ڕاگای بارخانهی ستم
ڕابهری خهموو خهفهتوو تاڵـه
خهم زهدهی خهم کێش پــڕ ئاه و ناڵه
چهوساوهن دڵم جه خهفهت کهیلهن
عارهزووی دیدهن دیداری لهیلهن
تا وینو روخسار پـڕ جه خهمهکهش
ههناسهی سهردوو باری دهمهکهش
جهتهن بهرشیهن سهد ههزار پارهم
بهش ئارام گێرۆ دڵهی ئاوارهم
ڕهفێق خهیلێن دڵ جهتهن بهرشیهن
سهرگهردانوو وێڵ دیارش نیهن
ئهر لاو تۆ ئامان با خهم کێشت بۆ
تیمار کهری زام دڵهی ڕێشت بۆ
نگاش بداره دڵه خهم کێشهن
مهڵههم کێشی ئێش زامانی ڕێشهن
بهڵ نهکولیۆوه پهترۆکهی زامان
زام سهرڕێز کهرۆ تهڕ کهرۆ داما ن
وهسێن ههرتاکهی دڵ پـــڕ جه خهم بو
بهنگی خهفهتوو خهموو ماتهم بو
سهرڕێــز باوهس بۆ ئهسرینان نهچهم
تهرسه جیا بان بێ ئاو چهم جه ههم
ئاوهخته کام خاک کهری به سهردا
سهرمهدهی وه سهنگ سهنگی کهمهردا
بهڵێ زامهکهت جای ههزار تیشهن
جای گۆلهن دارای ههزاران ڕیشهن
مهحاڵهن زامت ساکن بۆ دهردش
کۆتا بو لهیلێ هه ناسهی سهردش
وه شتهرهن وێما ساکن کهرمێ دهرد
ڕۆسواش کهرمێنه چهرخهکهی چهپگهرد
گردێما پێوه دهسبارێ دهیمێ
نهک ههر پهی وه شی پهی خهمیچ بهیمێ
به ڵکووم جه خهما خهمێو کهم کهرمێ
هامدهردی وهشا با لاش نهبهرمێ
وهسیهتم پهیتا ڕهفێقان دۆسان
بزاندێ به دهرد دڵی وهرکۆسان
ههرکهس چهنیشا هامدهردی کهرۆ
من ئیمانم ههن بهههشتی بهرۆ
پهی گرد کهسی ههن جه وهشیو تاڵی
با جه بهین نهشۆ مهنۆ هاوماڵی
'' ئۆسامهحمودخهیات''